اقدام به نوسازی ذهنتان کنید

تحول زمانی رخ میدهد که اقدام به نوسازی ذهنتان کنید. رابرت با ناپدری بزرگ شده بود که همیشه او را سرزنش میکرد. بارها و بارها به او گفته بودند که خیلی کُند است و از پس هیچ کاری برنمی آید. « چرا نمیتوانی حداقل کمی مثل برادرت باشی؟» رابرت اجازه داده بود که این افکار منفی، ذهنش را برنامه ریزی کند و بر زندگی اش تأثیر بگذارد. او بسیار ترسو و شکاک بزرگ شده بود و هیچ رؤیایی برای آینده اش نداشت.

وقتی از دبیرستان فارغ التحصیل شد، به عنوان دربان در یک مجتمع کوچک اداری مشغول به کار شد. یک روز مادرش مجدداً ازدواج کرد. ناپدری جدید کاملاً برعکس ناپدری قبلی بود. دائماً به رابرت میگفت که میتواند برای خودش کسی شود، که چقدر با استعداد است و آینده ی درخشانی در مقابلش قرار دارد. ناپدری اش با ایمان با او صحبت میکرد. به او کمک میکرد تا طرز فکرش را مجدداً برنامه ریزی کند. از رابرت می پرسید که میخواهد با زندگی اش چه کار کند و رؤیایش چیست؟ رابرت گفت :« فقط میخواهم به عنوان دربان ساختمانی که در آن هستم کار کنم ».

اقدام به نوسازی ذهنتان کنید

سالها افکار کرم گونه در سرش ریخته بودند. این افکار یک شبه از ذهنش محو نمیشدند. ناپدری اش گفت: « رابرت، تو چیزهای خیلی بیشتری در وجودت داری. من با تو معامله ای میکنم. اگر به دانشگاه بروی، پولِ شهریه، کتابها، خورد و خوراک و هر مدرکی را که بخواهی بگیری پرداخت میکنم». وقتی رابرت این را شنید، چیزی در وجودش زنده شد. هیچکس تا به حال به او آنقدر بها نداده بود. هیچکس تا به حال به او نگفته بود که بذر عظمتی درونش نهفته است. او به دانشگاه رفت و ظرف چهار سال با افتخار مدرک لیسانسش را گرفت. تصمیم گرفت به تحصیل ادامه دهد و سپس مدرک فوق لیسانس و بعد دکترایش را نیز گرفت.

اما کارش تمام نشده بود. به دانشکده الهیات رفت و از آنجا نیز مدرک گرفت. بعد از گرفتن چهار مدرک، ناپدری اش به او گفت:« کار من دیگر تمام شد، دیگر راهت را پیدا کردی ». این روزها رابرت کارهای فوق العادهای انجام میدهد. زندگی موفقی دارد و به بقیه نیز کمک میکند. اما اگر او ذهنش را از نو برنامه ریزی نکرده بود، هیچکدامِ اینها اتفاق نمیافتاد. او باید از شر برنامه ریزی اشتباهی که در ذهنش انجام شده بود خلاص میشد. وقتی شروع به تفکر در مورد افکار درست کرد، او پروانه درونش را آزاد کرد.

سخن آخر

شاید شما هم مثل رابرت افکاری منفی دارید که به خوردتان داده اند. مردم به شما گفته اند که از پس هیچ کاری برنمی آیید و هیچ کسی نخواهید شد. بگذارید به شما بگویم که شما واقعاً چه کسی هستید. خداوند میگوید: شما سعادتمندید. با استعدادید، با ارزشید، با اعتماد به نفسید. شما به دست خالق کائنات برگزیده شده اید. تفکر در مورد اینکه مردم به شما میگویند چه هستید را کنار بگذارید و ذهنتان را با چیزی که خداوند درباره شما میگوید، برنامه ریزی کنید.

هم اکنون در درون شما یک موجود پیروز، موفق، متحول کننده ی جهان وجود دارد که منتظر رها شدن است. پروانه ی درونتان منتظر اوج گرفتن است. از شما میخواهم که خودِ کاملتان را آزاد کنید. سرنوشت شما این است که یک نسل را تحت تأثیر قرار دهید. وقتی شما طرز تفکرتان را تغییر میدهید و کم کم باور میکنید که سعادتمند، ارزشمند و بینظیر هستید؛ دیگر هیچ محدودیتی در مورد چیزی که خداوند از طریق شما به وجود می آورد وجود ندارد. وقتی ذهنتان را از نو برنامه ریزی کنید، تحول رخ میدهد.